برای همه کامنت های خصوصی.چشم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۳ ب.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/۱٢/٢٧
پیش از رسیدن فروردین.پیش ازآنکه همه چیز تمام شود.صاد گم شده ام.ث،سین.فرقی ندارد.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۸ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/۱٠/٢
توی بغل خدا
لیلا و مجنون
هزار کوه دیگر هم که بتراشد فرهاد
باز تو برایم شیرینی و بس
نورانی و امیدوار
12.23.2011
عده ای به تاریخ زدن ه میلادی اعتراض داشتن.دلیلش اینه که تاریخ سیستمم میلادی ه.اگه واقعا ازارتون میده یه فکری واسش می کنم.
معصوم عزیزم.چشم.چشم.شما ببخش
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٦ ب.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/٩/٢۳
توی بغل خدا
بی اشتهاست
کودک عشقم
کاش سق اش را برنمیداشتم با لبهای تو
نورانی و امیدوار
12.13.2011
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/٩/۱٥
توی بغل خدا
-برای ترم اولی ها ارفاق لازمه٬لطفا-
تنها یک نفر هست
توی این قاره،
که بیش از یک ماه از آشنایی مان میگذرد
***
خودم.
نورانی و امیدوار
12.05.2011
مامان عسل ه قشنگم واسه این پست کامنت ه خصوصی نوشته. دوستت دارم.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٠ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/٩/٧
توی بغل خدا
سرما به هر حال درمان دارد
فوقش می چسبم ته بغل ات.
داغ که میکنم اما
نگاه هم نمیخواهم بیاندازی ام
اتش میگیرم بی شک
نورانی و امیدوار
11/27/2011
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٤ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/۸/٢٠
توی بغل خدا
آخرین ساعات در ایران بودنم را سپری می کنم.این اسم ها را در این صفحه ثبت میکنم تا همه بدانیم که محبتشان و کمکشان را فراموش نخواهم کرد هرگز.
مهدی.جوادی.امید.علی.پیروز.یاسین.محسن.بختیارپور.سارا.سامان.ثنا.زهره.ناصر.آرین.فرید.حاتمی.مهرنوش.حامد.
2نفر دیگه هم هستن که حتی نوشتن اسمشون هم سخته برام.مامان.بابا.
نورانی وامیدوار
11.11.11
20.8.90
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٠ ب.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/۸/۱٠
توی بغل خدا
شمارش معکوس (12.....)
همه چیزم را توی چمدانم می چپانم
و حواسم هست
نفرت هام را
ببرم
حتما
دور از چشم های مادرم
نورانی وامیدوار
10/8/90
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٦ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/٦/٢٠
توی بغل خدا
"نخستین طوفان"
توی گوشم
صدای موج می آمد؟
یا بادِ سرگردان در کوهستانِ بارانی
یا خزش کفْ-موج ها،لای ریگ های ابتدای ساحل؟
دوباره طوفان کن
بگذار از نو بشنود گوش ِ بی گوش واره ام.
نورانی وامیدوار
1390.06.19
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٩ ب.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/٥/۱٦
توی بغل خدا
جلوی شیشه استریپ تیز می کنم
با عینک دودی و کوله پشتی
کی عاقبت
بلیت من هم
صندلی می برد
توی این اتوبوس ها
8/2/90
نورانی وامیدوار
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥۳ ب.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/۳/٢٢
توی بغل خدا
به واقعی ترین 22 خرداد(زادروزم)
"نصف"
همیشه دوست داشتم
اینجا به دنیا بیایم
دقیقا همینجا
همینجای تقویم
حالا هر جهنم دره ای که بود بود.
*/4/89
نورانی وامیدوار
رویای جان تولد قشنگت رو شاد باش می گم..این که همو درک می کنیم به خاطر این نیست که هر دو در روز 22 از ماه خرداد متولد شدیم...انسانهای قدرتمند این نیرو رو دارن که بی هیچ درخواستی مهربون باشن... و بی شک من و تو نیرومندیم..جا ه دل هستی...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٤ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/۳/٧
توی بغل خدا
(هین جوری پیج رو باز کردم و با کی برد تایپ کردم...در لحظه گویی)
عاقبت،فرا رسید
در میانه ی این همه زنانگی
وقتِ مردانه به جاده زدن
نورانی وامیدوار
٧/٣/١٣٩٠
من اگر کوه هم بودم...حرکتم اگر به چشم دیده نمی شد...گنده بودنم را اگر دوست نداشتند...یخ بودنم را...ملموس نبودنم را...اما یک کوه عادی نبودم...آتش فشان بودم...صبوری ه کوه ها هم اندازه دارد...عاقبت...همان کوه آرام که از سکوت به مرده ها می ماند...فوران می کند...قلب سنگیش به آرزوش می رسد...به پرواز در می آید...و این بار نیز به کسی آسیب نمی رساند...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٩ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/٢/۱۱
توی بغل خدا
( )
اگر می توانستم مردد نباشم
یا لااقل،برای جسارت های زیبای دیگران،سد نباشم
اگر می شد قید قانون های خود ساخته را بزنم
تا در امتحان های مهربانی،مدام،رد نباشم
اگر وقتی ستاره ها برای چیده شدن،دست می کشند
از روی عمد،کوتاه قد نباشم
اگر در مسیر کلبه اعتماد را بیاموزم
برای بازیِ ناز و نیاز،بازیگرِ نقشِ اولِ مرد نباشم
شاید بشود مثل همه ی دخترکان،شاد و سر به هوا و خوش وقت شوم
کاش آخر داستان،من اینقدر بد نباشم.
90/02/10
نکته:اسم نداره... یعنی در واقع اسمش نرسید...از نظرات شما استقبال می کنم برای اسم.
نورانی وامیدوار
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳٩٠/۱/۱۸
توی بغل خدا
"اثبات پسر بچگی"
این فروردین ها
هی
یکی به یکی
به دنبال هم
همه اشان
اثباتی هستند
بر ۵سال و ٨ماهگی تو.
نورانی وامیدوار
١٧/٠١/١٣٩٠
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳۸٩/۱٢/٢٦
توی بغل خدا
راسته ی داروخانه ها
داروخانه ی اول
دکتر مهبد
-یه کتاب می خوام که... یه کتاب که بهم بگه چمه.
***
داروخانه ی دوم
دکتر پیمان
-یه نوشیدنی بیار که تا حالا تجربه نکرده باشم.
***
داروخانه ی سوم
دکتر عرفان
-یه فیلم بده که با تموم گنگیش ،پیامش واضح و گویا باشه.
٢٢/١٢/١٣٨٩
نورانی و امیدوار
و مهدی...زاد روزت شادباد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٠ ق.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳۸٩/۱٢/۸
توی بغل خدا
مبارزه با قوانین
زنی
لباس ها را
پهن کند روی طناب رخت
و زیر لب ترانه زمزمه نکند
***
محال است
۶/١٢/٨٩
نورانی وامیدوار
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٥ ب.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳۸٩/۱٠/۱٤
توی بغل خدا
برای هذیان گفتنم
تب،نه...
آتش چشمانت کافیست
نورانی وامیدوار
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٤ ب.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳۸٩/۱٠/٥
توی بغل خدا
٨)
"مقارنه"
من و دلم این سو
تو و دلت آن سو
بینمان یک حکومت
٩)
"موازنه"
من و دلت این سو
تو و دلم آن سو
بینمان
یک ورق دل یک ورق پیک ،یک ورق دل یک ورق پیک ،یک ورق دل یک ورق پیک...
١٠)
دوباره بی بی خشت
همان پتیاره که سرخیش به نارنجی می برد
کنارت دراز کشیده
تنها فاصله اتان-که بسیار اندک و کوچک است-
قلب من است که از سرخی به خون می ماند
تو ،دل سیاهت -که خیلی گنده است-را
پشت گوش انداخته ای مثل همیشه
نورانی وامیدوار
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳۸٩/٩/٢٠
توی بغل خدا
شبانه و دیوانه
دیوانه ای مگر؟
اسم تیره و تاریک من همین است
شبانه
***
این اسم
خیلی تیره و تاریک است
به درد اسم شب می خورد
اسم راز
راز شبانه
***
باید پنهانی باشد
تا دیده نشوم
باید تیره و تاریک
باید شبانه
1389/8/3
4
نورانی وامیدوار
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٧ ب.ظ توسط Monolisa LS2
۱۳۸٩/٩/٥
توی بغل خدا
بیا خاطره(بخش سوم)
تقدیم می شود به ایامی که مدام دارم به ترتیب با مهدی{تردید} الهام{پیانیست}آرش{صراحت}
7)بیا افتخار کنم
بیا پانسیون.بیا من مثل بچه ها با گوشی ات بازی کنم،تو مثل بزرگها با نگرانی حظ ببری.بیا اولین حرفت بعد از یک هفته یا دو هفته این باشد "خیلی لاغر شدی"،بیا من هی بگویم"نه همچین".بیا بسته به اینکه حالم خوب باشد یا بد،موضوع بحث را انتخاب کن،بیا اگر خوبم و خوشحال،کمی راجع به واقعیت های تلخ بگو،من عین ناتوان ها نگاهت می کنم؛بیا اگر من دپ و خالی ام هی امید بده که این شد،آن شد.بیا باز برایم کتاب بیاور یا فیلم یا موزیک یا شوکولات یا قرص جوشان.بیا cooldiskات را بده بچسبانم بهdell هی پر چیز های عجیب و جدید باشد.بیا من هی افتخار کنم،تو هی ...فکر کنم دلت بسوزد.بیا هی بگو "داری جلو می زنی بچه"،من هی بگویم"متقلب شانس بیشتری واسه قبولی داره چون هم از مغز خودش استفاده می کنه هم از مغز کسی که داره از روی دستش می نویسه"بیا هی امید را نزدیک کن.بیا من هی دوستت بدارم.
8)بیا عاقبت یافتمت
بیا کافه.میز دونفره ها را دوست نداریم اما... .بیا اولین باری که تنهایی هم را دیدیم.من تنها.تو تنها.چقدر حرف زدیم.چقدر حرف داشتیم.بیا حرف هامان نیمه کاره بماند چون تنها که هستیم پیمان برایمان پارتی بازی نمی کند و راس یک ساعت بهمان تذکر می دهد برای ترک.بیا کلی راز فاش کنیم.راز هایی که بعد از آن عصر دیگر هرگز اشاره ای نکردیم بهشان.بیا برویم قدم بزنیم آن پارک نیمه روشن نیمه تاریک را.بیا تند تند راه برویم بلند بلند حرف بزنیم،به جک شپرد فحش بده.بیا آن شب فاصله ای نداشتیم تا قتل.بیا من بیایم دفتر ظهر بمانیم هی راجع به رئیس حرف بزن هی دوتامان بخندیم.بیا ژامبون با سوس،بگو"خیلی گرسنه اش بوده "،من از خنده قش کنم.بیا خانم مارپل شو،"سطل آشغال رو هم می گردی"بیا خسته نباشی.بیا برویم.
9)بیا همه چیز خوب است
بیا کوچک باشیم.من،من کوچک باشم.تو بزرگ باشی.قد... .بیا از ته دل آنطوری،آنطور ِ خاص بخند که من ناخواسته خنده ام بگیرد.از ته دل بودند؟بیا هی با آن کیف مهندسی ات.سنی نداشتی،برای من اما غول بودی.بیا هی شعرهات را با شعرهام مقایسه می کردند برنده می شدی از ته دل حسودیم می شد بهت.بیا همیشه سر به سرم می گذاشتی.شوخی اما اگر می کردم ناراحت می شدی.بیا بنشینیم روزنامه بخوانیم.من سرم پایین باشد روزنامه را از زیر دستم بکشی.چیزی نگویم.یک صفحه دیگر بردارم دوباره آن را بکشی.یکی دیگر بردارم بگویم"اینو نمی خوای"بگویی"الان نه،وقتی تو داری می خونیش می خوامش".بیا بعد از مدت ها حرف می زنیم تو بگو"اما من هیچی نمی گم"سیاوش بخواند"الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم"تو از آن خنده ها کنی و بگویی"آره جون دلت"من به خنده هات بخندم.بیا برویم شهر را بگردیم.سیاوش قدیمی ها را بخواند.هی بگویم "اینو رد نکن" بیا تو باهاش بخوانی من به روت نیاورم که صدات اصلا به خواندن نمی خورد.بیا سخت جلوی خنده ام را بگیرم.برسیم به آن چهار راه ه تو بگو"یه دور شهر"می خندیم و دوباره بعد از یک ربع همان چهار راهیم تو بگو"یه دور دیگه شهر".بیا بی غم که چشم هام بی احتیاط شده اند مدت هاست.
نورانی و امیدوار
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥۱ ب.ظ توسط Monolisa LS2
