ژاکتی برای احساس


توی بغل خدا


لیلا و مجنون

هزار کوه دیگر هم که بتراشد فرهاد
باز تو برایم شیرینی و بس
 


نورانی و امیدوار
12.23.2011
 
عده ای به تاریخ زدن ه میلادی اعتراض داشتن.دلیلش اینه که تاریخ سیستمم میلادی ه.اگه واقعا ازارتون میده یه فکری واسش می کنم.
 
معصوم عزیزم.چشم.چشم.شما ببخش



Monolisa LS2

توی بغل خدا

 

 

بی اشتهاست

کودک عشقم 

کاش سق اش را برنمیداشتم با لبهای تو

 

 

 

نورانی و امیدوار

12.13.2011

 


Monolisa LS2

توی بغل خدا


-برای ترم اولی ها ارفاق لازمه٬لطفا-

تنها یک نفر هست 
توی این قاره،
که بیش از یک ماه از آشنایی مان میگذرد
***
خودم.
 
نورانی و امیدوار
12.05.2011
 
 
مامان عسل ه قشنگم واسه این پست کامنت ه خصوصی نوشته. دوستت دارم.
 
 
 

Monolisa LS2

توی بغل خدا

سرما به هر حال درمان دارد
فوقش می چسبم ته بغل ات.
داغ که میکنم اما
نگاه هم نمیخواهم بیاندازی ام
اتش میگیرم بی شک

 

 

نورانی و امیدوار

11/27/2011

 


Monolisa LS2

توی بغل خدا

 آخرین ساعات در ایران بودنم را سپری می کنم.این اسم ها را در این صفحه ثبت میکنم تا همه بدانیم که محبتشان و کمکشان را فراموش نخواهم کرد هرگز.

 

مهدی.جوادی.امید.علی.پیروز.یاسین.محسن.بختیارپور.سارا.سامان.ثنا.زهره.ناصر.آرین.فرید.حاتمی.مهرنوش.حامد.

 

 

2نفر دیگه هم هستن که حتی نوشتن اسمشون هم سخته برام.مامان.بابا.

 

نورانی وامیدوار

11.11.11

20.8.90

 

 

 


Monolisa LS2

توی بغل خدا

شمارش معکوس (12.....)

 

همه چیزم را توی چمدانم می چپانم

و حواسم هست

 نفرت هام را

  ببرم

حتما

دور از چشم های مادرم

 

نورانی وامیدوار

10/8/90

 

 


Monolisa LS2

توی بغل خدا

 

 "نخستین طوفان"

توی گوشم

صدای موج می آمد؟

یا بادِ سرگردان در کوهستانِ بارانی

یا خزش کفْ-موج ها،لای ریگ های ابتدای ساحل؟

دوباره طوفان کن

بگذار از نو بشنود گوش ِ بی گوش واره ام.

 

نورانی وامیدوار

1390.06.19


Monolisa LS2

توی بغل خدا

جلوی شیشه استریپ تیز می کنم

با عینک دودی و کوله پشتی

کی عاقبت 

بلیت من هم

صندلی می برد

توی این اتوبوس ها

8/2/90

نورانی وامیدوار 


Monolisa LS2

توی بغل خدا

به واقعی ترین 22 خرداد(زادروزم) 

"نصف"

همیشه دوست داشتم

اینجا به دنیا بیایم

دقیقا همینجا

همینجای تقویم

حالا هر جهنم دره ای که بود بود.

*/4/89 

نورانی وامیدوار

رویای جان تولد قشنگت رو شاد باش می گم..این که همو درک می کنیم به خاطر این نیست که هر دو در روز 22 از ماه خرداد متولد شدیم...انسانهای قدرتمند این نیرو رو دارن که بی هیچ درخواستی مهربون باشن... و بی شک من و تو نیرومندیم..جا ه دل هستی... 

 


Monolisa LS2

توی بغل خدا

 

(هین جوری پیج رو باز کردم و با کی برد تایپ کردم...در لحظه گویی)

 

عاقبت،فرا رسید

در میانه ی این همه زنانگی

وقتِ مردانه به جاده زدن

 

نورانی وامیدوار

٧/٣/١٣٩٠

 

من اگر کوه هم بودم...حرکتم اگر به چشم دیده نمی شد...گنده بودنم را اگر دوست نداشتند...یخ بودنم را...ملموس نبودنم را...اما یک کوه عادی نبودم...آتش فشان بودم...صبوری ه کوه ها هم اندازه دارد...عاقبت...همان کوه آرام که از سکوت به مرده ها می ماند...فوران می کند...قلب سنگیش به آرزوش می رسد...به پرواز در می آید...و این بار نیز به کسی آسیب نمی رساند... 

 

 


Monolisa LS2

توی بغل خدا

 (                   ) 


اگر می توانستم مردد نباشم
یا لااقل،برای جسارت های زیبای دیگران،سد نباشم

اگر می شد  قید قانون های خود ساخته را بزنم
تا در امتحان های مهربانی،مدام،رد نباشم

اگر وقتی ستاره ها برای چیده شدن،دست می کشند
از روی عمد،کوتاه قد نباشم

اگر در مسیر کلبه اعتماد را بیاموزم
برای بازیِ ناز و نیاز،بازیگرِ نقشِ اولِ مرد نباشم

شاید بشود مثل همه ی دخترکان،شاد و سر به هوا و خوش وقت شوم
کاش آخر داستان،من اینقدر بد نباشم.

90/02/10

نکته:اسم نداره... یعنی در واقع اسمش نرسید...از نظرات شما استقبال می کنم برای اسم.

نورانی وامیدوار


Monolisa LS2

توی بغل خدا

"اثبات پسر بچگی"

 

این فروردین ها

هی

یکی به یکی

به دنبال هم

همه اشان

اثباتی هستند

بر ۵سال و ٨ماهگی تو.

 

نورانی وامیدوار

١٧/٠١/١٣٩٠

 


Monolisa LS2

توی بغل خدا

راسته ی داروخانه ها

داروخانه ی اول

دکتر مهبد

-یه کتاب می خوام که... یه کتاب که بهم بگه چمه.

***

داروخانه ی دوم

دکتر پیمان

-یه نوشیدنی بیار که تا حالا تجربه نکرده باشم.

***

داروخانه ی سوم

دکتر عرفان

-یه فیلم بده که با تموم گنگیش ،پیامش واضح و گویا باشه.

 

٢٢/١٢/١٣٨٩

نورانی و امیدوار

و مهدی...زاد روزت شادباد.


Monolisa LS2

توی بغل خدا

 

مبارزه با قوانین

زنی
لباس ها را
پهن کند روی طناب رخت
و زیر لب ترانه زمزمه نکند

***
محال است

 

 

۶/١٢/٨٩

نورانی وامیدوار

 

 

 


Monolisa LS2

توی بغل خدا

 

برای هذیان گفتنم

تب،نه...

آتش چشمانت کافیست

 

نورانی وامیدوار


Monolisa LS2

توی بغل خدا

٨)


"مقارنه"
من و دلم این سو
تو و دلت آن سو
بینمان یک حکومت

٩)


"موازنه"
من و دلت این سو
تو و دلم آن سو
بینمان
یک ورق دل یک ورق پیک ،یک ورق دل یک ورق پیک ،یک ورق دل یک ورق پیک...

 


١٠)

دوباره بی بی خشت
همان پتیاره که سرخیش به نارنجی می برد
کنارت دراز کشیده
تنها فاصله اتان-که بسیار اندک و کوچک است-
قلب من است که از سرخی به خون می ماند
تو ،دل سیاهت -که خیلی گنده است-را
پشت گوش انداخته ای مثل همیشه

 

نورانی وامیدوار


Monolisa LS2

توی بغل خدا

شبانه و دیوانه

دیوانه ای مگر؟
اسم تیره و تاریک من همین است
شبانه

***
این اسم
خیلی تیره و تاریک است
به درد اسم شب می خورد
اسم راز
راز شبانه

***
باید پنهانی باشد
تا دیده نشوم
باید تیره و تاریک
باید شبانه

1389/8/3
4

نورانی وامیدوار

 


Monolisa LS2

توی بغل خدا

بیا خاطره(بخش سوم)


تقدیم می شود به ایامی که مدام دارم به ترتیب با مهدی{تردید} الهام{پیانیست}آرش{صراحت}

 

 

7)بیا افتخار کنم


بیا پانسیون.بیا من مثل بچه ها با گوشی ات بازی کنم،تو مثل بزرگها با نگرانی حظ ببری.بیا اولین حرفت بعد از یک هفته یا دو هفته این باشد "خیلی لاغر شدی"،بیا من هی بگویم"نه همچین".بیا بسته به اینکه حالم خوب باشد یا بد،موضوع بحث را انتخاب کن،بیا اگر خوبم و خوشحال،کمی راجع به واقعیت های تلخ بگو،من عین ناتوان ها نگاهت می کنم؛بیا اگر من دپ و خالی ام هی امید بده که این شد،آن شد.بیا باز برایم کتاب بیاور یا فیلم یا موزیک یا شوکولات یا قرص جوشان.بیا cooldiskات را بده بچسبانم بهdell هی پر چیز های عجیب و جدید باشد.بیا من هی افتخار کنم،تو هی ...فکر کنم دلت بسوزد.بیا هی بگو "داری جلو می زنی بچه"،من هی بگویم"متقلب شانس بیشتری واسه قبولی داره چون هم از مغز خودش استفاده می کنه هم از مغز کسی که داره از روی دستش می نویسه"بیا هی امید را نزدیک کن.بیا من هی دوستت بدارم.

8)بیا عاقبت یافتمت


بیا کافه.میز دونفره ها را دوست نداریم اما... .بیا اولین باری که تنهایی هم را دیدیم.من تنها.تو تنها.چقدر حرف زدیم.چقدر حرف داشتیم.بیا حرف هامان نیمه کاره بماند چون تنها که هستیم پیمان برایمان پارتی بازی نمی کند و راس یک ساعت بهمان تذکر می دهد برای ترک.بیا کلی راز فاش کنیم.راز هایی که بعد از آن عصر دیگر هرگز اشاره ای نکردیم بهشان.بیا برویم قدم بزنیم آن پارک نیمه روشن نیمه تاریک را.بیا تند تند راه برویم بلند بلند حرف بزنیم،به جک شپرد فحش بده.بیا آن شب فاصله ای نداشتیم تا قتل.بیا من بیایم دفتر ظهر بمانیم هی راجع به رئیس حرف بزن هی دوتامان بخندیم.بیا ژامبون با سوس،بگو"خیلی گرسنه اش بوده "،من از خنده قش کنم.بیا خانم مارپل شو،"سطل آشغال رو هم می گردی"بیا خسته نباشی.بیا برویم.


9)بیا همه چیز خوب است


بیا کوچک باشیم.من،من کوچک باشم.تو بزرگ باشی.قد... .بیا از ته دل آنطوری،آنطور ِ خاص بخند که من ناخواسته خنده ام بگیرد.از ته دل بودند؟بیا هی با آن کیف مهندسی ات.سنی نداشتی،برای من اما غول بودی.بیا هی شعرهات را با شعرهام مقایسه می کردند برنده می شدی از ته دل حسودیم می شد بهت.بیا همیشه سر به سرم می گذاشتی.شوخی اما اگر می کردم ناراحت می شدی.بیا بنشینیم روزنامه بخوانیم.من سرم پایین باشد روزنامه را از زیر دستم بکشی.چیزی نگویم.یک صفحه دیگر بردارم دوباره آن را بکشی.یکی دیگر بردارم بگویم"اینو نمی خوای"بگویی"الان نه،وقتی تو داری می خونیش می خوامش".بیا بعد از مدت ها حرف می زنیم تو بگو"اما من هیچی نمی گم"سیاوش بخواند"الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم"تو از آن خنده ها کنی و بگویی"آره جون دلت"من به خنده هات بخندم.بیا برویم شهر را بگردیم.سیاوش قدیمی ها را بخواند.هی بگویم "اینو رد نکن" بیا تو باهاش بخوانی من به روت نیاورم که صدات اصلا به خواندن نمی خورد.بیا سخت جلوی خنده ام را بگیرم.برسیم به آن چهار راه ه تو بگو"یه دور شهر"می خندیم و دوباره بعد از یک ربع همان چهار راهیم تو بگو"یه دور دیگه شهر".بیا بی غم که چشم هام بی احتیاط شده اند مدت هاست.

 

نورانی و امیدوار


Monolisa LS2

توی بغل خدا

 

کلاس پر رویی

می گویمش،با کمی غضب،کلی دلخوری و حق به جانب،می گویمش:
-اینا چیه که می نویسی؟
همان طور که نگاهم می کند بی کمی علامتِ شرمندگی در نگاهش،می گویدم:
-مگه حرف بدی توشون بوده تا حالا؟
خیلی پر رو است.این که انکار کند را اصلا به ذهنش راه نمی دهد.ایستاده با پر رویی تمام نگاهم می کند.نه اینکه توی چشم هاش چیزی به عنوان پر رویی بدرخشد،نه،اما من این حرکتش را-همین که چشم هاش را توی چشم هام میخ نگه داشته-پر رویی تلقی می کنم.آخر فکر می کنم اگر من به جایش بودم،حد اقل حالا،توی چنین موقعیتی سرم را می انداختم پایین.
سرم را از بی حوصلگی و عصبانیت به چپ و راست حرکت می دهم و می گویمش،آرام می گویمش:
-نه،اما مگه به من فحش ندادی؟
چشم هاش گرد می شود،لب هاش را جمع می کند مثل وقتی که بخواهد بگوید اووو،صداش بلند تر می شود،می گویدم:
-کی؟کجا؟توی کدومشون؟اصلا مگه من اینا رو واسه شما می نویسم؟
دلم می خواهد خفه اش کنم.کم مانده که از روی صندلی بلند شوم بروم کنارش بازو اش را بگیرم محکم با آخرین توانم بفشارم و هی تکانش بدهم،با فکر اینکه از زور درد حد اقل چشم هاش را ببندد و دیگر با پررویی نگاهم نکند.
دستم را ناخود آگاه می کوبانم روی میز کنارم و با عصبانیت می گویمش:
-واسه من نمی نویسی؟اینا رو با من نیستی؟فکر کردی اگه یه اسم دیگه جای اسم من بذاری یا راجع به سنگ و رود خونه و صندلی و مداد و پشه بنویسی من متوجه نمی شم؟با توام ،مگه به من فحش ندادی؟
همون طور با لب های  طرح "اووو" و چشم های بی حرکت که توی چشم های من قفل شده اند با پر رویی تمام ،می گویدم: -اصلا من اینا رو با شما نیستم.شما به خودتون می گیرید چرا؟تازه من کی فحش دادم؟من اصلا حرف بد بلد نیستم.
فقط خدا می داند توی این لحظه چقدر از دستش عصبانی ام،از دستش،از چشم هاش و از این حرف های حق به جانب و اصرارهای بی اساسی که بر بی اشتباهی اش دارد.با صدای یکم بلند و لحنِ عصبانی،می گویمش:
-"برو گم شو" فحش نیست؟حرف بد نیست؟توهین نیست؟تو به من نگفتی برو گم شو؟ها؟
کلی توی دلم خوشحالم.برای این یکی باید یک معذرت خواهی،هر چند خشک و خالی،برایم رو کند.اما نه،همان طور ایستاده،با همان نگاه،با کوله اش با همان کوله اش.بی که چشم هاش را از روی چشم هام بر دارد،پا،پا می کند و نه خجالت می کشد،نه حتی برای یک لحظه چشم هاش را زمین می اندازد،همان طور نگاه کردن را ادامه می دهد و لب هاش باز و بسته می شود به این معنی که داردچیزی می گوید یا می خواهد چیزی بگوید.صدایی اما به گوش من نمی رسد.
آرام می گویمش:
-نمی خواد چیزی بگی،کاری به اون روز ندارم،اما دفعه آخرت باشه چرت و پرت روی ماشین من می نویسی،فهمیدی؟حالا می خواد چرت و پرت هات با ادبی باشن،می خواد شعر باشن،می خواد جمله قصار یا هر چی.
ساکت می شوم.وقت می دهمش که شاید بخواهد چیزی بگوید .اما یک لحظه هم چشم هاش را به علامت تاسف یا خجالت کشیدن پایین نمی اندازد.گردنش را حتی هیچ درجه به هیچ سمتی کج نمی کند به معنی "چَشم هرچه شما بگویید"،یا حتی به معنی "باشه قبول".وقتش تمام شده و همین طور نگاهم می کند.بعد یک هو توی وقت اضافه به شکل خبری،می گویدم:
-برم.
در حال رفتن صداش می کنم،می گویمش:
-فردوسی!
برمی گردد چشم هاش را جا سازی می کند توی چشم هام و می گویدم:
-بله خانوم!
نگاهم را عین بی خیال ها این ور آن ور می چرخانم،با ناخنم روی میز خط های فرضی می کشم و کمی منتظرش می گذارم،بعد می گویمش:
-خیال نکنی "برو گم شو" رو بخشیدم،یا فراموش کردم آ؟!
با شونه هاش،کوله اش را تکان می دهد و دستش را می برد سمت عینکش الکی،و با پررویی فابریکش و وقاحت یا شاید هم صداقت،می گویدم:
-می دونم خانوم،می دونم.
وقتی از در کلاس می رود بیرون به 30 ثانیه هم نمی کشد که صدای زنگ تمام راهرو ها و کلاس ها و حیاط را پر می کند.از پنجره ی کلاس،حیاط را دید می زنم که بچه ها به دو می آیند سمت سالن.
توی دلم یک احساسی دارم،یا آرزو،نمی دانم،انگار دلم می خواهد حرف هام را گوش نکند.

1389/8/15

نورانی وامیدوار


Monolisa LS2

توی بغل خدا

 


و در این سطور نکاتی است...برای آنانی که اندیشه می کنند.

 

فاحشه سیاه در باشگاهی که در طبقه همکف بود استریپ تیز می کرد و گاهی همان طور لخت یک مانتوی حوله ای به تن می کشید و برایش سوپ گرم می آورد. ولی لنی به او کاری نداشت فقط سوپش را می خورد.
-مثل اینکه حالت جدا خوب نیست پسر جون!
-مادر این چینیا رو... لاکردار گریپ آسیاییه.شاید صلاحم همین باشد.اقلا وجدانم راحته.یادت می آد همون دختری که تعریفشو برات کردم.
-آره...
-دیوونمه.دست از سرم بر نمی داره.از دستش زندگی ندارم.
-آره...
اما یکی از آن نگاههای کذایی به او انداخت.از همان نگاه هایی که سیاهها همه بعضی وقتها به آدم می اندازند.لاکردارها خیلی تجربه دارند.شوخی نیست،پنج هزار سال پیش از مسیح.دیگر رفته توی خونشان.پیش از آنکه به دنیا بیایند از همه جا خبر دارند.لنی سیاهها را خیلی دوست داشت.چون گول نمی خوردند.رمز کار را خوب بلد بودند.همه چیز را یادشان داده اند.
بعد به جمعیت حمایت حیوانات برگشت و تمام روز را در اطراف آن پرسه زد.اما هیچ کس حتی حالش را نپرسید.ولی خوب ،دیگر عر عر که نمی توانست بکند.

 

خداحافظ گاری کوپر
رومن گاری
سروش حبیبی
ص ٢١٢&ص٢١٣

 

 

همه چیز رو روشن بیان کرده اما اگه نامفهومه بگید تا یه سطر هایی رو لایت کنم. 

* برای خاطر رویا و دیگر آن.خطوط مهم ایناس...نکته مهم هم آره های سیاه اس و لحنش.هنوز هم اگه نا مفهومه "نقدی بر این سطور"می نویسم واسش.

نورانی وامیدوار
 

 


Monolisa LS2

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Monolisa LS2


نویسندگان
Monolisa LS2


آرشیو من
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳


لینک دوستان
مهدی
آرش
دادا
تارا
ياسين
ودود
آرمين
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0